رضا قليخان هدايت

1035

مجمع الفصحاء ( فارسي )

فى الموعظه اميرى به چاهى درافتاده بود * كه از هول او شير نر ماده بود همه‌شب ز فرياد و زارى نخفت * يكى بر سرش كوفت سنگى و گفت تو هرگز رسيدى به فرياد كس * كه مىخواهى امروز فريادرس تو ما را همى چاه كندى به راه * به سر لاجرم درفتادى به چاه يكى پند مىداد فرزند را * نگه‌دار پند خردمند را مكن جور بر خوردگان اى پسر * كه يك روزت افتد بزرگى ز سر و له به خردى مرا زور سرپنجه بود * دل زيردستان ز من رنجه بود بخوردم يكى مشت زورآوران * نكردم دگر زور بر لاغران جهان اى پسر ملك جاويد نيست * ز دنيا وفادارى اميد نيست نه بر باد رفتى سحرگاه و شام * سرير سليمان عليه السلام در آخر نديدى كه بر باد رفت * خنك آنكه با دانش و داد رفت چه خوش گفت شوريده‌اى در عجم * بكسرى كه اى وارث ملك جم اگر ملك بر جم بماندى و بخت * ترا كى ميسر شدى تاج و تخت منه بر جهان دل كه بيگانه‌ايست * چو مطرب كه هر روز در خانه‌ايست نه لايق بود عشق بر دلبرى * كه هر بامدادش بود شوهرى گر انصاف پرسى بداختر كسى است * كه در راحتش رنج ديگر كسى است ستايش‌سرايان نه يار تواند * ملامت‌كنان دوستار تواند ز دشمن شنو سيرت خود كه دوست * هرآنچ از تو آيد به چشمش نكوست در نصيحت ملوك و تدبير ملك گفته همى تا برآيد به تدبير كار * مداراى دشمن به از كارزار به تدبير رستم درآيد به بند * كه اسفنديارش نرست از كمند